.

بخشی از متن کتاب حرف‌هایی با دخترم درباره‌ی اقتصاد تاریخ مختصر سرمایه‌داری

مقاله ها
بخشی از متن کتاب حرف‌هایی با دخترم درباره‌ی اقتصاد تاریخ مختصر سرمایه‌داری11 آذر 1400


 

بخشی از کتاب حرف‌هایی با دخترم درباره‌ی اقتصاد

 

۱.  چرا این قدر نابرابری؟

تمام بچه ها برهنه به دنیا می آیند، اما خیلی زود بعضی شان لباس های گران قیمتی می پوشند که از بهترین بوتیک ها خریده شده، در حالی که بیش ترشان لباس کهنه به تن می کنند. وقتی این بچه ها کمی بزرگ تر شوند، بعضی از آن ها از این که اقوام و پدربزرگ و مادربزرگ ها برایشان لباس می آورند دلخور می شوند، چون هدایای دیگری را ترجیح می دهند، هدایایی مثل گوشی آیفون، درحالی که بچه های دیگر رویای روزی را در سردارند که بتوانند با کفش های بی وصله به مدرسه بروند.
این همان نابرابری است که مشخصه ی بارز جهان ماست. ظاهراً تو از سنین پایین از این نابرابری خبر داشتی، گرچه بخشی از زندگی هرروزه ی تو نبود، چون، راستش را بخواهی، مدرسه ای که ما تو را به آن جا فرستادیم جای بچه هایی نبود که محکوم به زندگی در محرومیت و خشونت باشند ــ آن طورکه اکثریت چشم گیری از کودکان جهان زندگی می کنند. همین تازگی از من پرسیدی که « پدر، چرا این قدر نابرابری هست؟ آیا این از حماقت انسان است؟ » پاسخ من تو را ــ یا خودم را ــ راضی نکرد. پس لطفاً بگذار، با طرح پرسشی نسبتاً متفاوت، دوباره امتحان کنم.

چرا بومیان استرالیا به انگلستان حمله نکردند؟

وقتی آدم مثل تو در سیدنی زندگی کند و بزرگ شود، معلمان مدرسه زمان و درس های زیادی را صرف این می کنند که تو و همکلاسی هایت را از بی عدالتی مهیب و زننده ای آگاه کنند که « سفیدپوستانِ » استرالیایی در حق ساکنان اصلی این کشور یعنی بومیان استرالیا روا می داشتند؛ آن ها درس ها و ساعات زیادی را صرف توضیح فرهنگ باشکوه بومیان می کنند که استعمارگران سفیدپوست اروپایی طی دو قرن زیر پا لگدمال کرده اند؛ و از شرایط فقر تکان دهنده ای می گویند که بومیان همچنان، در نتیجه ی آن دو قرن غارت و تحقیر، در آن به سر می برند. اما آیا تا به حال فکر کرده ای که چرا این انگلیسی ها بودند که به استرالیا حمله کردند و زمین بومیان را آن طور تصرف کردند و تقریباً در این فرایند آن ها را محو کردند و نه برعکس؟ چرا جنگجویان بومی استرالیا در شهر دووُر پیاده نشدند و به سرعت به سمت لندن پیش روی نکردند و هر انگلیسی را که جرئت مقاومت
داشت، از جمله خود ملکه را، نکشتند؟ شرط می بندم هیچ کدام از معلمان مدرسه ات جرئت طرح این پرسش را ندارند.
اما این پرسش مهمی است و اگر با دقت به آن پاسخ ندهیم چه بسا با بی قیدی بپذیریم که یا اروپایی ها اساساً باهوش تر و قدرتمندتر بودندــ که مسلماً نظر استعمارگران در آن زمان همین بودــ یا این که بومیان استرالیا آدم های بهتر و درستکارتری بودند و به همین دلیل خودشان بدل به استعمارگرانی بی رحم نشدند. حتی اگر این طور باشد، استدلال دوم تقریباً به همان چیزی تقلیل می یابد که اولی: می گوید چیزی ذاتاً متفاوت مابین اروپایی های سفیدپوست و بومیان استرالیایی هست، بدون این که توضیح دهد چرا و چگونه؛ و درواقع هیچ چیز نمی تواند به خوبیِ چنین استدلال هایی جنایاتی مثل این را ــ که در حقِ بومیان استرالیا، و دیگر مردمان، روا داشته شده ــ موجه جلوه دهد.
نباید به این دست استدلال ها مجال بروز بدهی، دست کم به این دلیل که می توانند از ذهن ات بیرون بیایند و وسوسه ات کنند که بپذیری قربانیان تاریخ لایق آن چه بر سرشان آمده بودند، چون به اندازه ی کافی باهوش نبودند.
با این حساب، پرسش اصلی، « چرا این قدر نابرابری در میان مردم هست؟ » ، با پرسش دیگری که به مراتب گمراه کننده تر است خلط می شود: « آیا این طور نیست، که گروهی از مردم باهوش تر و در نتیجه از باقی مردم تواناترند؟ » . اگر این طور نیست چرا در خیابان های سیدنی آن فقری را نمی بینی که وقتی به تایلند سفر کردی با آن مواجه بودی؟

بازارها یک چیزند و اقتصادها چیز دیگر

وقتی در حباب رونق و شکوفایی غرب بزرگ شوی بیش ترِ بزرگ تر ها به تو خواهند گفت که کشورهای فقیر به این دلیل فقیرند که اقتصادشان « ضعیف » است ــ بماند که معنای این حرف چیست. آن ها این را هم خواهند گفت که فقرای جامعه ی خودت نیز به این دلیل فقیر هستند که چیزی برای فروش ندارند که دیگران واقعا بخواهند ــ خلاصه این که آن ها چیزی برای عرضه به بازار ندارند.
به همین دلیل است که تصمیم گرفتم درباه ی چیزی به نام اقتصاد با تو حرف بزنم: در جهان تو و من هر بحثی در این باره که چرا برخی افراد فقیرند در حالی که برخی دیگر پول شان از پارو بالا می رود، یا حتی این که چرا انسان دارد کره ی زمین را نابود می کند، حول چیزی می چرخد که به آن اقتصاد گفته می شود. و اقتصاد به چیزی ربط دارد که به بازار معروف
است. اگر می خواهی سهمی در آینده ی انسان داشته باشی، نمی توانی وقتی کلماتی مثل « اقتصاد » و « بازار » گفته می شوند خودت را به آن راه بزنی و بی محلی کنی.
پس بگذار از خطا های متداولی شروع کنیم که بسیاری مرتکب می شوند. خیلی ها فکر می کنند که بازار و اقتصاد یکی هستند. ولی یکی نیستند. بازارها دقیقاً چه هستند؟ بازارها مکان مبادله اند. ما در سوپرمارکت چرخ خرید خود را از چیزهایی پر می کنیم که در ازای آن پول می پردازیم، که بعد فروشنده ــ مالک سوپرمارکت یا کارمندی که از پول پرداختی به صندوق مزدش را می گیردــ آن پول را با چیزی های دیگری که می خواهد مبادله می کند. پیش از آن که پول ابداع شود مبادله مستقیم بود: یک موز مستقیماً با یک یا شاید دو سیب مبادله می شد. امروز با اینترنت پرسرعت، حتی لازم نیست بازار یک مکان فیزیکی باشد، مثل وقتی که از من خواستی برایت اپلیکشنی از آی تونز ( ۱۵) یا صفحه ای از آمازون ( ۱۶) بخرم.
خُب، ما از زمانی که روی درخت زندگی می کردیم بازار داشتیم، خیلی پیش از آن که این توان را پیدا کنیم که غذای خود را کشت دهیم. اولین باری که یکی از اجداد ما موزی را برای مبادله با کمی میوه پیشنهاد کرد، نوعی مبادله ی بازاری در جریان بود. اما این یک اقتصاد واقعی نبود. برای این که اقتصاد واقعی پا به عرصه ی وجود بگذارد چیز دیگری لازم بود: توان فرارفتن از صِرف جمع آوری موز از درختان یا شکار حیوانات ــ توان تولید غذا یا ابزارهایی که بدون کار انسان وجود نمی داشتند.

دو جهش بزرگ: گفتار و مازاد

حدود هشتاد ودو هزار سال پیش انسان اولین جهش بزرگ را انجام داد: ما با استفاده از تارهای صوتی توانستیم حرف بزنیم و از مرحله ی فریادهای نامفهوم فراتر برویم. هفتاد هزار سال بعد ( یعنی حدود دوازده هزار سال پیش ) جهش دوم را انجام دادیم: ما موفق به کشت وکار روی زمین شدیم. توانایی ما برای حرف زدن و تولید غذا ــ به جای صرفاً فریادکشیدن و مصرف آن چه محیط پیرامون به صورت طبیعی در اختیار ما می گذاشت ( مثل جانوران وحشی، دانه های روغنی، میوه های توتی، ماهی ) ــ چیزی را به وجود آورد که حالا به آن اقتصاد می گوییم.
امروز، دوازده هزار سال بعد از « ابداع » کشاورزی به دست انسان، ما دلایل بسیاری داریم که آن لحظه را یک لحظه ی حقیقتاً تاریخی بدانیم. برای اولین بار انسان ها توانستند متکی به سخاوت طبیعت نباشند؛ انسان ها با تلاش زیاد آموختند تا از دلِ طبیعت چیزهایی را برای استفاده ی خودشان
تولید کنند. اما آیا این لحظه آمیخته با شادی و سرور بود؟ نه، به هیچ وجه! تنها دلیلی که انسان ها آموختند زمین را زیر کشت ببرند این بود که داشتند از گرسنگی می مردند. وقتی بیش تر شکارهایشان را با روش های زیرکانه شکار کرده بودند و تعدادشان چنان به سرعت چند برابر شده بود که محصول درختان کفاف شان را نمی داد، به خاطر نیاز شدید مجبور شدند تا روش هایی را برای زیر کشت بردنِ زمین اتخاذ کنند.
مثل تمام انقلاب های فن آورانه، این انقلابی نبود که انسان آگاهانه تصمیم به شروع آن بگیرد. هر جایی که انسان می توانست از کشت وکار صرف نظر کند چنین می کرد، مثل استرالیا که طبیعت غذای کافی را در اختیار می گذاشت. کشاورزی در جاهایی مسلط شد که اگر نمی شد انسان ها تلف می شدند. به تدریج، از طریق آزمون گری و مشاهده، فن آوری که به ما اجازه داد تا به شکل موثرتری کشاورزی کنیم تکامل یافت. اما در این روند، همین که ما وسائل کشت غذا را توسعه دادیم، جامعه انسانی به شدت تغییر کرد. برای اولین بار محصولات کشاورزی رکن اصلی یک اقتصاد حقیقی را خلق کردند: مازاد.
مازاد چیست؟ در آغاز، مازاد به معنای هر محصول زمین بود که، بعد از این که خودمان را سیر کردیم و بذرهایی را برای کاشتن به جای آن ها که اول کاشته بودیم برداشتیم، باقی می ماند. به عبارت دیگر، مازاد مقادیر اضافه ای است که اجازه ی انباشتن و استفاده در آینده را می دهد ــ مثل گندم که برای روزهای سخت ( که چه بسا برداشت بعدی با تگرگ نابود شود ) نگه داشته می شود یا به عنوان بذر اضافی برای کاشتن در سال بعد، افزایش تولید، و زیاد کردنِ مازاد، در سال های پیشِ رو استفاده می شود.
در این جا باید به دو نکته توجه داشته باشی. نخست این که شکار، ماهی گیری و جمع آوری میوه ها و سبزیجاتی که به صورت طبیعی رشد می کنند هرگز نمی توانست باعث به وجودآمدن مازاد شود، حتی اگر شکارچیان، ماهی گیران و گردآورنده ها فوق العاده پرکار می بودند. برخلاف غلات ــ ذرت، برنج و جو که به خوبی می توانند نگه داری شوند ــ ماهی ، خرگوش و موز به سرعت فاسد و خراب می شوند. دوم، تولید مازاد کشاورزی باعث تولد شگفتی هایی شد که انسان بودن را برای همیشه تغییر داد: نوشتن، بدهی، پول، دولت، بروکراسی، ارتش ها، کشیش ها، فن آوری و حتی اولین نمونه از جنگ بیوشیمیایی. اجازه بده یکی یکی پیش برویم...

نوشتار

ما به واسطه ی باستان شناسان می دانیم که اولین شکل از نوشتار در بین
النهرین پدیدار شد، جایی که امروزه عراق و سوریه قرار دارند. اما آن ها چه چیزی را ثبت و ضبط می کردند؟ مقدار غله ای که هر کشاورز در انبار غله ی مشترک به امانت گذاشته بود. این تنها راه منطقی بود: خیلی دشوار بود که هر کشاورز به تنهایی انبار غله ای برای مازاد تولیدش بسازد، ساده تر بود که انبار غله ی مشترکی تحت نظارت یک نگهبان وجود داشته باشد، که هر کشاورز بتواند از آن استفاده کند. اما چنین نظامی نیاز داشت به نوعی رسید، مثلاً، آقای نابوک صد کیسه گندم به انبار غله سپرده بود. در واقع، نوشتار در ابتدا ابداع شد تا بشود این حساب و کتاب ها را نگه داشت، تا بعد هر فرد بتواند ثابت کند که چه مقدار غله به انبار مشترک سپرده است. پس این تصادفی نیست که در جوامعی که نیازی به توسعه ی زراعت و کشاورزی وجود نداشت ــ در جاهایی که در آن هرگز کمبود حیوانات وحشی، دانه های روغنی و میوه های توتی وجود نداشت، مانند جوامع بومی استرالیا و جوامع بومی جنوب امریکا ــ این جوامع به موسیقی و نقاشی بسنده کردند و هرگز نوشتار را ابداع نکردند.

بدهی، پول و دولت

حساب کردن سیاهه ها برای این که ببینند چقدر گندم به دوست ما آقای نابوک تعلق دارد هم آغازگاه بدهی و هم آغازگاه پول بود. ما بر اساس یافته های باستان شناختی می دانیم که مزد خیلی از کارگران طبق اعداد حک شده روی پوسته ( ۱۷) ها کنده کاری شده با اعدادی، پرداخت می شد که نشان دهنده ی وزن غلاتی بود که کارگران از حکام به خاطر کارشان روی زمین طلب داشتند. از آن جا که میزانی از غلات که این پوسته ها به آن اشاره داشتند معمولاً هنوز برداشت نشده بودند، این پوسته ها شکلی از بدهی حکام بود به کارگران. در همان زمان پوسته ها شکلی از پول رایج هم بودند زیرا کارگران می توانستند آن ها را با محصولاتی که دیگران تولید کرده بودند مبادله کنند.
اما جالب ترین کشف مربوط بود به پیدایش پول فلزی. بیش تر مردم فکر می کنند این نوع پول اختراع شد تا در دادو ستدها استفاده شود، اما این طور نبود. دست کم در بین النهرین پول فلزی به صورت فیزیکی وجود نداشت و به شکل حساب های نوشته شده ای استفاده می شد که نشان می داد کارگران مزرعه چقدر طلب دارند. مثلاً در شرح حسابرسی ممکن بود بنویسند: « آقای نابوک غله ای به ارزش سه پول آهنی طلب دارد » ، حتی اگر این سکه های آهنی هنوز ضرب نشده بودند و ممکن بود برای سالیان سال هم نشوند. به یک معنا، این شکل متصور از پول، که برای آسان کردن
مبادله ی واقعی استفاده می شد، نوعی پول مجازی بود. پس، وقتی افراد به تو می گویند که اقتصاد امروز خیلی با اقتصاد گذشته فرق دارد و به پرداخت های مجازی اشاره می کنند که به واسطه ی فن آوری دیجیتال ممکن شده، به آن ها بگو این چیز تازه ای نیست؛ بگو پول مجازی از زمانی که اقتصاد ابداع شد وجود داشت، یعنی بعد از انقلاب کشاورزی در ۱۲ هزار پیش و ایجاد اولین مازاد.
در واقع حتی وقتی پول فلزی را قالب ریختند، اغلب بیش از اندازه سنگین بود که دست به دست شود. بنابراین ارزش غله ای که آقای نابوک طلب داشت به صورت سهمی از وزن یک تکه ی بزرگ آهن بیان می شد. به هرحال، آقای نابوک هیچ وقت با پول فلزی در جیب اش این طرف و آن طرف نمی رفت ــ تنها چیزی که با خود حمل می کرد نوعی رسید ( ۱۸) بود، گاه به شکل پوسته ای با نوشته ای بر آن که نشان دهنده ی میزانی از غله یا بخشی از یک تکه آهن بزرگ و غیرقابل حمل بود.
حالا نکته ی پول مجازی و این رسیدها این است که برای عملی شدن نیاز به مقدار زیادی... ایمان دارند. آقای نابوک باید باور داشته باشد ــ او باید ایمان داشته باشد ــ به تمایل درونی و توان متصدیان انبار غله برای پس دادن غله ای که او در زمان تولید طلب داشت. و دیگران هم، قبل از این که پوسته ـ رسیدهای آقای نابوک را در ازای روغن، نمک یا کمک به او در ساختن کلبه اش بپذیرند، باید باور مشابهی داشته باشند. اگر نگاه کنیم می بینم که ریشه ی کلمه « credit » ( اعتبار ) از لاتین creder می آید و به معنای « باورداشتن » است.
برای این که چنین باوری قبولانده شود و مردم به پوسته ها ( یعنی پول رایج ) بها دهند، باید بدانند که فرد یا چیز خیلی قدرتمندی آن ها را تضمین کرده است. این چیز می تواند حاکمی باشد که از جانب خدا فرستاده شده یا پادشاهی قدرتمند از خون و تبار سلطنتی یا بعدها چیزی شبیه دولت یا حاکمیت: مرجعی که می توان به آن اعتماد کرد که در آینده قدرت آن را دارد تا سهم مازاد غله ی آقای نابوک را، حتا اگر شخصِ حاکم بمیرد هم، پس بدهد.
 

پیش گفتار

این کتاب به دعوت ناشر یونانی ام در سال ۲۰۱۳، برای حرف زدن مستقیم با جوانان در باره ی اقتصاد، نوشته شد. دلیل من برای نوشتن آن این اعتقاد راسخ بود که اقتصاد خیلی مهم تر از آن است که آن را به اقتصاددان ها بسپاریم.

اگر بخواهیم پل بسازیم بهتر است این کار را به متخصصان یعنی مهندسان بسپاریم. اگر نیاز به عمل جراحی داشته باشیم بهتر است به دنبال جراح بگردیم. اما کتاب هایی که علم را ساده و همه فهم می کنند اهمیت فراوانی دارند، آن هم در جهانی که رئیس جمهور ایالات متحد جنگ علنی علیه علم برپا می کند، و کودکان ما از دوره های علمی فراری اند. گسترشِ شناختِ عمومی از علم سپری دفاعی به دور جامعه ی علمی می افکند که باید متخصصانی را که جامعه نیاز دارد تولید کند. از این نظر، این کتاب کوچک خیلی با آن کتاب ها فرق دارد.
در مقام استاد اقتصاد همواره باور داشتم که اگر نتوانی اقتصاد را به زبانی که جوانان می فهمند توضیح دهی پس خودت هم اصلاً نمی دانی چه می گویی. به مرور زمان چیز دیگری هم دستگیرم شد، یک تناقض بامزه در مورد حرفه ی خودم این باور را تقویت می کند: هرچه الگوهای اقتصادی علمی تر می شوند، رابطه ی کم تری با اقتصاد واقعی و موجود در جهان برقرار می کنند. این دقیقاً عکس چیزی است که در فیزیک، مهندسی و دیگر علوم در جریان است و رشد روزافزون پیچیدگیِ علمی نور بیش تری بر این که طبیعت چگونه کار می کند می اندازد.
به همین دلیل تلاش من در این کتاب برخلاف عامه پسندکردن اقتصاد است: اگر این کتاب موفق شود، خواننده هایش را برمی انگیزد تا اقتصاد را خودشان به دست بگیرند و کاری می کند که دریابند برای درک اقتصاد باید این را هم بفهمند که چرا متخصصان خودگماشته ی اقتصاد، یعنی اقتصاددان ها، تقریباً همیشه به خطا هستند. باری، تضمین این که هرکسی می تواند مقتدرانه از اقتصاد حرف بزند پیش نیاز جامعه ی خوب و پیش شرط دموکراسی اصیل است. چرا که بالاوپایین های اقتصاد ماهیت زندگی ما را تعیین می کند؛ نیروهایش دمکراسی های ما را به سخره می گیرند و چنگال هایش به اعماق روح مان نفوذ می کنند و به امیدها و اشتیاق های ما شکل می دهند. اگر ما تسلیم متخصصان اقتصاد شویم عملاً تمام تصمیم های مهم را به آن ها سپرده ایم.
دلیل دیگری هم بود که نوشتن این کتاب را پذیرفتم. دخترم سِنیا ( ۱) تقریباً همیشه در زندگی من غایب است. چون او در استرالیا زندگی می کند و من در یونان، ما یا از هم دوریم یا وقتی با هم هستیم روزها را تا جدایی بعدی می شماریم. حرف زدن با او، طوری که انگار درباره ی چیزهایی حرف می زنم که کمبود زمان هیچ وقت مجال بحث در باره ی آن ها را به ما نداده، حس خوبی دارد.

نوشتن این کتاب لذت بخش بود. این تنها متنی است که آن را بدون هرگونه پانویس، ارجاع یا ضمائم کتاب های سیاسی یا دانشگاهی نوشته ام. برخلاف آن کتاب های « جدی » ، این یکی را به زبان مادری ام نوشتم. در واقع، من فقط در خانه مان در جزیره ی ایجانا ( ۲) ، مشرف به خلیج سارونیک و کوه های پلوپونزی ( ۳) در دوردست، نشستم و گذاشتم کتاب خودش را بنویسد ــ بدون این که یک طرح یا فهرست موقتی از مضامین یا پیرنگی کلی مرا به پیش ببرد. نوشتن کتاب نُه روز طول کشید، که در خلال اش به شنای گاه گاهی، قایق رانی و گشت وگذار شامگاهی همراه با دینی، یار باگذشت و به شکل خنده داری حامی ام، نیز پرداختم.
یک سال بعد از این که کتاب در یونان منتشر شد زندگی تغییر کرد. فروپاشی اقتصاد یونان و اروپا مرا به لانه ی خرگوش و مخمصه ی منسبِ وزارت، در هنگامه ی کشاکشی سهمگین میان مردمی که مرا انتخاب کرده بودند و الیگارشی جهانی هل داد. در این اثنا، به لطف نقش جدیدم [ وزیر اقتصاد دولت یونان ] ، این کتاب کوچک به زبان های بسیاری ترجمه شد و تاملات آن مخاطبان زیادی در فرانسه، آلمان، اسپانیا و چندین کشور دیگر یافت. تنها زبان عمده ای که به آن ترجمه نشد انگلیسی بود.
حالا این کتاب با کمک جیکوب مو ( ۴) ، که آن را از نسخه ی اصلی یونانی ترجمه کرد، و با مساعدت همکاران خوب انتشارات پنگوئن رندوم هاوس، به ویژه ویل هاموند، به زبانی منتشر می شود که معمولاً به آن می نویسم. درست پس از فشار خردکننده ی کتاب دیگرم، بزرگ سالان در اتاق ( ۵) ، که نوشتن آن فوق العاده دردناک بود چون باید رخدادهای ضایعه بار سال ۲۰۱۵ را عیناً مستند می کردم، بازبینی این کتاب به شکل نسخه ی انگلیسی اش برای من حالت درمانی داشت: گریز از رنج و مشقت های کسی که در گرداب اقتصاد در حال فروپاشی و فرو رفتن گرفتار شده است. نوشتن این کتاب به من مجال این را داد تا به خویشتن دیرزمانی گم شده ام برگردم که زمانی در آرامش و فارغ از هجوم دائمی مطبوعات می نوشت و کاری را می کرد که همواره دوست داشت: یافتن راهی برای مخالفت با خودم برای این که کشف کنم اندیشه های حقیقی ام کدام اند.
باری، مشکل جروبحث روزمره ی ما بر سر مسائل روز این است که به درون مناظره ای کشیده می شویم بدون این که از فیلی که در اتاق است خبر داشته باشیم: سرمایه داری. طی آن یک هفته که در ژوئیه ی سال ۲۰۱۷ روی این نسخه ی انگلیسی، باز هم در ایجانا، مشرف به همان دریا و همان کوه ها، کار می کردم سرخوش بودم که ــ درعوض نوشتن از برکزیت ( ۶) ، ( ۷) ، ترامپ، یونان، بحران اقتصاد اروپا ــ دارم، ولو در ذهن، با دخترم درباره ی سرمایه داری حرف می زدم. چون در نهایت هیچ چیز معنایی ندارد اگر نتوانیم سر از کارِ این جانور وحشی که بر زندگی ما حکم فرما شده درآوریم.
با نگاه به چیزی که تا حالا نوشتم، خواننده ممکن است به خاطر غیاب هرگونه اشاره به « سرمایه » یا « سرمایه داری » شگفت زده شود. تصمیم گرفتم چنین کلماتی را دور بریزم، نه به این خاطر که این کلمات مشکلی دارند، بلکه به خاطر بار زیادی که بر این کلمات گذاشته شده، آن ها عملاً مانع روشن کردن جوهر امور می شوند. بنابراین، در عوض حرف زدن از سرمایه داری، از اصطلاح « جامعه ی بازار » استفاده کردم. در عوض « سرمایه » بیش تر کلمات معمولی مثل « ماشین آلات » و « وسیله ی تولید شده ی تولید » را می بینید. چرا از واژگان تخصصی استفاده کنیم وقتی می شود از آن پرهیز کرد؟
اگر بخواهم از تاثیرات و منابعی که استفاده کرده ام بگویم باید اعترافی بکنم: این کتاب به لطف این که تا حدی به صورت سیلان ذهن، فقط در نُه روز، نوشته شده پر از ایده ها، عبارت ها، نظریه ها و داستان هایی است که برای سروشکل دادن به افکارم آگاهانه یا ناخودآگاه از اوایل دهه ی ۱۹۸۰ جمع کرده، به عاریه گرفته و کش رفته ام، و این ها به من کمک کرده اند تا ترفندهایی آموزشی را طرح بریزم که دانشجویان و مخاطبان را از سستی و بی حالی دربیاورند. یک فهرست کامل ممکن نیست، اما چندتایی که در این جا به ذهن ام می رسد این ها هستند.
علاوه بر آثار ادبی و اشعاری که در متن ذکر می شوند، همین طور فیلم هایی علمی ـ تخیلی که بدون آن ها دشوار می توانستم وضعیت موجود را درک کنم، باید از چهار کتاب نام ببرم: اسلحه، میکروب و فولاد: سرنوشت جوامع انسانی ( ۸) جرد دایموند که مبنای داستانی است که در فصل اول آمده و پیدایش نابرابری ناخوشایند و در نهایت باورهای قالبیِ نژادپرستانه را توضیح می دهد؛ رابطه ی هدیه ای اثر ریچارد تیتموس ( ۹) ، که بحث آن درباره ی بازار خرید و فروش خون بر ایده هایی تاکید می کند که نخست در کتاب دگرگونی بزرگِ کارل پولانی ( ۱۰) بسط یافتند؛ کتاب باشکوهِ فیلسوفان این جهانی رابرت هایلبرونر ( ۱۱) ؛ و بازپرداخت ( ۱۲) نوشته ی مارگارت اتوودِ رمان نویس، که خواندش را بی چون و چرا، به عنوان احتمالاً بهترین و جالب ترین کتابی که تاکنون درباره ی بدهی نوشته شده، توصیه می کنم.
در آخر، قصور خواهد بود اگر شبح مارکس، فن درام نویسی تراژدی نویسان آتنی باستان، کالبدشکافی بالینی جان مینارد کینز ( ۱۳) روی به اصطلاح « « مغالطه ی ترکیب » ( ۱۴) و در نهایت طنز گزنده و بصیرت های برتولت برشت را از قلم بیندازم. داستان ها، نظریه ها و مشغله های فکری آن ها هر اندیشه ای که تاکنون داشته ام را، از جمله آن هایی را که در این کتاب پیاده شده ، تسخیر کرده اند.

 
 
 
 
 
بخشی از متن کتاب حرف‌هایی با دخترم درباره‌ی اقتصاد تاریخ مختصر سرمایه‌داری